۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

اشکها ...

این نوشته مال تهران است. در فرودگاه:

چه بازی‌ای دارند این اشک‌ها. چه شگفت‌انگیز و غیر منتظره، تمام تلاشت را برای ممانعت از پدیدار شدنشان نقش بر آب می‌کنند و ناگهان، چشم‌های خندان چند لحظه پیش را به دریاچه بدل ... هنوز در تهرانم و باز این اشک‌ها بازی‌ام می‌دهند. لعنتی‌ها ...

چه ریسمان محکمی است رابطه‌ی میان آدم‌ها. باورت نمی‌شود که در جهانی به این کوچکی، این‌قدر خداحافظی دلت را بچلاند. مخصوصاً وقتی عزیزان و نزدیکانت از خونی و غیر خونی، این‌طوری تمام دو روز و دو شب آخر را سنگ تمام بگذارند و تو پیش خودت متعجب شوی که «عجب ... من این‌قدر مهم بودم و خبر نداشتم؟!»

از همه‌تان ... نه؛ همه‌تان را، خیلی خیلی دوست دارم!

۹ نظر:

  1. از قول همه ميگم كه ما هم خيلي خيلي دوستت داريم

    پاسخ دادنحذف
  2. خب..خیلی خوب درک میکنم فکر میکنم احساس این نوشت ات رو.
    و نمیدونی چقدردلم تنگ شد برای اخرین آغوش به بهونه ی این پست. بس كه ملموسه. دیشب منم حواسم اونجا بودا.

    I believe it's for the goods :) let's make it.

    پاسخ دادنحذف
  3. این رو وقتی رفتی اون ور گیت و تنها شدی نوشتی؟ فکر میکنم آدم اون موقع تنها کاری كه میتونه کنه همینه.
    نمدونم چرا امشب انقد هی حواسم میاد اون وری. همش یاد خودم می افتم. شب اولم كه خوابیدم اینجا. کلمه ندارم براش. فقط هی احساس میکنم الان یکی هست بهتر میفهمه اون بخش احساسات من رو.

    پاسخ دادنحذف
  4. ما هم ازت ... نه؛ خيلي خيلي دوستت داريم!

    پاسخ دادنحذف
  5. منم ازت...نه، بهت... جریان چیه؟!بالاخره فرار کردی؟! ;)

    پاسخ دادنحذف
  6. این نظر توسط نویسنده حذف شده است.

    پاسخ دادنحذف
  7. رضا جون لابلای وسایلت تو چمدونت برات یه عالمه آرزوی خوب پیچیدیم تا با خودت ببریشون پیداشون کردی؟
    ما هم خیلی دلمون برات ...
    نه. ما هم خیلی دوستت داریم.

    پاسخ دادنحذف
  8. من مشتاقم بدونم آريا چي نوشته بوده كه "تعديل" شده!

    پاسخ دادنحذف
  9. رضا جان در انتظار دیدار مجدد طبق قرارمان روزشماری می کنم.موفق باشی

    پاسخ دادنحذف