دوشنبه ۲۱ دسامبر ۲۰۰۹

منتظری

سال 60 بود و دنیایی من با سیاست آمیخته. در خانواده‌ای که همه چیز سیاسی بود و در جامعه‌ای که همه‌چیز سیاه و سفید؛ چه برسد برای من چهار ساله. روزهایی که بعضی اعضای خانواده کشته می‌شدند و بعضی دیگر، می‌گفتند حقشان بوده! روزهایی که عمویم، مأمور می‌فرستاد برای دستگیری دایی‌ام. روزهایی که خاله‌ی فراری‌ام را چند ماه نمی‌دیدم و در خواب، روسری‌اش را بو می‌کردم. من بزرگ‌ترها را می‌دیدم و دنیا را می‌ساختم.

خمینی را از نفرین‌های مادربزرگم می‌شناختم و روزی که مادرم، در حالی که من تنها شاهدش بودم، می‌گریست و عکس‌های خمینی را از دیوارهای خانه بر‌می‌داشت. بهشتی را از روزی می‌شناختم که همان خاله‌ام، قبل از آن که دیگر برای همیشه نبینمش، مرا به جلوی دانشگاه برد و در هیاهوی بحث‌ها و کتاب‌فروش‌ها، مرا –که قدم به نرده‌های دانشگاه نمی‌رسید- بلند کرد تا از پس درهای مسدود دانشگاه به دلیل انقلاب فرهنگی، بگوید: «نگا کن. این دانشگاه تهرانه. همون که بهشتی بسته!». بازرگان و مصدق مثل هم بودند؛ دو آدم خوب که در مورد خوب بودنشان با اعضای بزرگ‌سال آن‌طرفی خانواده بحث سیاسی می‌کردم! و طالقانی پدر بود و سرآمد خوبی‌ها و تصاویرش بر دیوار خانه شاهد همه‌ی کارهای من و طرف گفت‌وگوی خواسته‌های کودکانه‌ام. من کنج‌کاو، سؤال‌هایم را می‌پرسیدم و دنیایم را می‌ساختم و آدم‌ها را تقسیم می‌کردم و طبقه بندی.

مثل آیینه می‌بینم، روزی را که در خانه از مادرم- که گویی مرجع تقلیدم بود- پرسیدم: «مامان ... من دو تا سؤال دارم که آخرش جوابشو نفهمیدم. یکی این که صابون چه‌جوری تموم می‌شه. آخه من هروقت دستمو می‌شورم همون قدریه! یکی هم این که بالاخره آقای منتظری آدم خوبیه یا آدم بدی!» همیشه حاضر بودم و گوش می‌دادم و ذهنم می‌ساخت و طبقه‌بندی می‌کرد؛ اما از حرف‌های بزرگ‌ترها، و از خبرها، در ذهن کودکانه‌ی من، این آدم طبقه‌بندی نمی‌شد!

آن روز، مادرم جواب سؤال اولم را داد. اما باز از پاسخ مامان، جواب سؤال دوم را پیدا نکردم. دوپهلو بود و با ذهن سیاه و سفیدم نمی‌خواند. بعدها خواندم. همه‌ی سیاه‌ها و سفیدها خاکستری شد؛ ولی خوب‌ها و بدها-صادقانه بگویم- تغییر نکردند. اما بعد از بیست و هشت سال، می‌خواهم بگویم که «مامان. جواب سؤالمو بالاخره پیدا کردم. آقای منتظری خوب بود.»

یکشنبه ۲۰ دسامبر ۲۰۰۹

بعضی ها تا آخر ایستادند


مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى‏ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلا سوره احزاب

در ميان مؤمنان مردانى هستند كه بر سر عهدى كه با خدا بستند صادقانه ايستاده‏اند؛ بعضى پيمان خود را به آخر بردند (و در راه او شربت شهادت نوشيدند)، و بعضى ديگر در انتظار ماندند؛ و هرگز تغيير و تبديلى در عهد و پيمان خود ندادند.
و این جمله آخر را پنداری خداوند در وصف منتظری نازل کرده ...

شنبه ۱۹ دسامبر ۲۰۰۹

سندی

«من موسیقی ایرانی گوش میدم. میدونم یه خواننده معروف دارید به اسم سندی. آهنگ امشو شو ش ... یکی از محبوبترین آهنگای منه!»

من هاج و واج نگاهش می کنم. چه بگویم خوب است؟ دوستمان اهل عربستان سعودی است!

پنجشنبه ۱۷ دسامبر ۲۰۰۹

زمستان ...

بچه که بودیم، فصل‌ها معنی داشت. چهار فصل ... بهار با صدای قورباغه‌ها از دوردست، تابستان با درهای باز به روی باغ و خوابیدن بدون روانداز در پشه‌بند، پاییز و باران و باران و باران و هوای تاریک، و زمستان چسبیدن به گرمای شوفاژ در هنگام خواب ... راستش سال‌ها بود که فصل را به معنای واقعی تجربه نکرده بودم. در تهران، فقط دمای هوا تغییر می‌کند نه فصل.

حالا، بعد از سال‌های تهران، بعد از مدت‌ها دارم زمستان را تجربه می‌کنم! واقعاً، سرد است!

سه‌شنبه ۱۵ دسامبر ۲۰۰۹

مشروعیت دینی

من این قاعده را، قاعده‌ی اعداد در مشروعیت دینی نام نهاده‌ام. این قاعده چنین است: اگر یک شخص به تنهایی اعتقاد محکمی به چیزی داشته‌باشد که هیچ کس دیگر به آن معتقد نیست (و دلیل و مدرک تجربی اندکی برای آن موجود باشد)، مردم عموماً چنین فردی را دیوانه و مجنون به حساب می‌آورند. حال اگر فرضا ده تا پنجاه نفر به چیزی اعتقاد محکمی داشته‌باشند، مردم احتمالاً به آن لقب فرقه (cult) می‌دهند. اگر این رقم به پانصد تا پنج‌هزار برسد، معمولاً آن را دسته می‌نامند (denomination) و با رقم پنجاه‌هزار تا پانصد هزار، نام گروه مذهبی را بر آن می‌نهند. در نهایت اگر این رقم مثلاً به پنج میلیون برسد، دیگر حتماً آن را «دین» به حساب می‌آورند!

درآمدی بر جامعه‌شناسی دین، فیل زاکرمن، ترجمه‌ی خشایار دیهیمی

این کتاب را حتماً بخوانید. اگرچه بعضی جاهایش به نظر کاملاً بدیهی می‌رسد (فکرش را بکنید ... نویسنده در یک کتاب دانشگاهی یک فصل تمام با کلی مثال و شاهد و مدرک سعی کرده ثابت کند که دین افراد متأثر از زمان زندگی و مکان تولد آن‌ها و افرادی است که با آن‌ها تماس داشته‌است!) بسیار خواندنی است. از آن کتاب‌هایی که اگر به موضوع علاقه‌مند باشید، قطره قطره می‌نوشیدش! خیلی دلم می‌خواهد بنشینم دو سه ساعتی سر یک میز با یک نفر بنشینم، یک نوشیدنی داغ بنوشیم و هی در این باره‌ حرف بزنیم و همه‌اش هم با هم موافقت کنیم!

جمعه ۱۱ دسامبر ۲۰۰۹

بریانی



دیروز با یکی از دوستان رفتیم به یک رستوران جدید هندی. غذایی که خوردیم را مشاهده می‌کنید. برنجی کاملاً شبیه پلوی ما به همان نام پلو، جوجه‌کبابی که اسمش را گذاشته‌اند Chicken tikka (همان تکه‌ی خودمان)، کباب به همان نام کباب، حتی نانی که اسمش همان nun است، chicken korma (باز همان قرمه‌ی خودمان) و ...


این غذا به کنار ... غذایی دارند که از بس خوش‌مزه بود یادم رفت عکس بگیرم ازش. بهش می‌گویند بریانی. با بریانی ما فرق دارد البته. در واقع همان چلو ماهیچه‌ی خودمان است؛ مدل خانگی‌اش که گوشت را لای برنج می‌گذارند و می‌پزند با همان مزه و خیلی دل‌چسب درست با طعم و بوی ایرانی!


خلاصه کاملاً احساس کردم دارم در خانه غذا می‌خورم انگار!

پنجشنبه ۱۰ دسامبر ۲۰۰۹

بازی ...

عجب درس هایی دارد این زمانه ... عجب روزگار عوض می شود ... ۲۸ سال پیش، چه کسی شعار «مرگ بر صد ولایت فقیه» علیه هاشمی رفسنجانی را باور می کرد؟! شگفتا از این بازی روزگار ...