۱۳۸۸ آذر ۲, دوشنبه

تیم ملی فوتبال!

روزگاری بود در آن روزهای بی‌هیجان کودکی‌مان که هیچ چیز، هیچ چیز به پای اهمیت یک بازی تیم ملی فوتبال نمی‌رسید. اصلاً یک سال که شروع می‌شد، از همان اول دلیل وجودی آن سال، به ترتیب یکی از این‌ها بود: سال جام ملت‌های آسیا، یک سال خالی بی‌خود که اصل وجودش زیر سؤال بود، سال بازی‌های آسیایی، سال مقدماتی جام جهانی و سال خود جام جهانی.

شادی‌ای بزرگ‌تر از گل قایقران به کره‌ی جنوبی در ذهنمان نمی‌گنجید و غمی بزرگ‌تر از گل دقیقه‌ی 88 کازویوشی‌میورای لعنتی و حذف ایران از جام ملت‌ها وجود نداشت. وقتی در آن غروب مرطوب پاییزی و هوای گرفته‌ی بارانی، تیم ملی حذف می‌شد ...

سال‌ها گذشت. ما دانش‌جو شدیم و دوم خرداد شد. اهمیت تیم ملی فوتبال تغییر نکرد. بازی ایران-استرالیا شد اولین جشن خیابانی مردم ایران پس از سال‌های سال. بعد از سال‌ها دو بار رفتیم جام جهانی و کیف کردیم و دو بار نرفتیم جام جهانی (آن هم به خاطر بحرین و قطر) و حرص خوردیم. تا این آخری ...

از 4 سال پیش که این نشانه‌ی نکبت رئیس جمهورمان شد، آن‌قدر تشنه‌ی دست انداختن به همه‌چیز و گند زدن به تمام جزئیات بود که به خودش اجازه نداد کوچک‌ترین عرصه را بی‌دست‌مالی بگذارد؛ فوتبال که جای خودش داشت ... پیراهن تیم ملی را می‌پوشید و می‌رفت سر تمرین تیم! آن‌قدر قضیه خنده‌دار بود با انتخاب یک‌شبه‌ی شهریار (!) به سرمربی‌گری که دیگر تیم ملی، تیم ما نبود. تیم شهریار برای خودش بازی می‌کرد و برای نخستین بار، دلم نمی‌خواست تیم ملی فوتبال ببرد! آقای پرزیدنت، تیم ملی را هم از ما گرفته‌بود؛ مثل پرچم ایران که بعداً ازمان گرفتش.

نزدیک انتخابات بود که شهریار گندش را زد و قرعه به نام مایلی افتاد ... در فوتبال برعکس همه‌ی عرصه‌ها، آدم به این بی‌آبرویی دوام نمی‌آورد؛ که نیاورد و سرانجام، آش آن‌قدر شور شد و فشار افکار عمومی آن‌قدر زیاد شد که افشین قطبی محبوبی که سال پیش، همین آقای پرزیدنت جلوی سرمربی‌گری‌اش را گرفته بود و از آن بدتر، با بی‌بی‌سی فارسی مصاحبه کرده‌بود، شد سرمربی تیم ملی!

سه بازی تیم ملی مانده بود. برای سه بازی، باز تیم ملی تیم ما بود. مخصوصاً که روز بازی آخر، 5 روز بعد از 22 خرداد بود و منتظر بودیم تا در روزهای همین سه بازی، 16 تا 27 خرداد، ابری که «هوا را تیره می‌دارد؛ ولی هرگز نمی‌بارد» دست از سر ما بردارد. صعود به معجزه می‌مانست ... ولی ما که به معجزه عادت داشتیم! هفته‌ی قبلش، من و برادرم هفته‌ی ایده‌آل آینده را تجسم می‌کردیم ... احمدی‌نژاد رفته باشد و آن‌روز به جام جهانی برویم.

خودتان خوب می‌دانید چه شد. اما آن روز مسابقه اما، زخم‌های حسرت ما را که شاهد یک ویرانی دیگر بودیم، بعضی بازی‌کنان تیم ملی، با دست‌بندهای سبزشان و هم‌دلی‌شان، مرهم گذاشتند. گویی آن روز، نه خداحافظی تیم ملی از جام جهانی، که خداحافظی تیم ملی فوتبال از ایران بود. گویی آن آخرین تیم ملی، بعد از چند سال که تیم ملی نداشتیم، درست مثل ملت ایران، درست مثل خیابان‌های تهران، در همان چند روز کوتاه برای چند ساعت زنده شده‌بود تا هم‌زمان با پایان آن آرزوها و آغاز دوره‌ی کودتا، بمیرد و آخرین بازی بشود مراسم عزاداری برای سرزمینی که تمام تاریخش حسرت است. و مرد. چه‌قدر در و تخته‌ی ما با هم باید جور باشد که افشین قطبی بعد از آن بازی برود به مراسم تحلیف، و آخرین رشته‌ی اتصالمان که شاید دلمان برای این تیم کمی بتپد، بگسلد و خلاص!

آن وقت می‌پرسند چرا هیچ کس نرفته بازی تیم ملی را تماشا کند؟! ورود را مجانی اعلام می‌کنند تا مردم بروند و نمی‌روند! من می‌شنوم که تیم ملی از اردن باخته و ککم هم نمی‌گزد. دیگر حتی خوش‌حال هم نمی‌شوم. تیم ملی فوتبال؟! کدام ملی؟!

تیم ملی‌مان را گرفته‌اند. مثل خیلی چیزهای دیگرمان را. فقط الحمدالله به اندازه‌ی کافی هیجان بهمان داده‌اند که دچار کم‌بود نشویم!

۲ نظر: