۱۳۸۸ آبان ۲۵, دوشنبه

نظم ...

یک هفته گذشت.

خودمانیم؛ برایم از یک روز هم کم‌تر به نظر می‌رسد.

هر روز صبح، 9 تا 12 سر کلاس. یک ساعت نهار. بعدش هم تا 3 کلاس. سه تا پنج ورزش، دویدن و شنا. بعدش می‌آیی خانه. شام. تا آخر شب هم اینترنت و درس و سر ساعت 12 شب خواب!

می‌توانم ادعا کنم در تمام 10 سال اخیر، حداقل چند ماه اخیر، به این منظمی زندگی نکرده‌ام!

دوباره درستش می‌کنم. به زودی. این نظم مزخرف روزمره را ...

۱۳۸۸ آبان ۲۳, شنبه

سام وایز ...

در نارنیا که بودیم، بیشترین لذت را زمانی می‌بردم که در بحبوحه‌ی فرار از نیروهای جادوگر سفید، برسم به خانه‌ی یک دوست. دور میز چوبی بنشینیم و فارغ از سرمای وحشتناک بیرون، اول پیراشکی گوشت داغ و تازه بخوریم و بعدش، کیک شکلاتی با خامه و تون فرنگی. مخصوصاً وقتی اصلان آن دور و برها بود، هیچ غمی نبود!

در سرزمین میانه، نه شکوه و عظمت گوندور، نه ماجراجویی‌های روهان، نه زلالی جنگل الف‌ها، جای یک ساعت قدم زدن در شایر را نمی‌گرفت. که بروی خانه‌ی دوستت و یک صبحانه‌ی داغ بخوری در حالی که بیرون باران می‌بارد و حوصله‌ی هیچ ماجرایی نداشته‌باشی. با بیلبو بگینز، ساعت‌ها در راه شهر دورف‌ها حسرت می‌کشیدم که آخر این هم جاست که آمده‌ایم؟! چه می‌شد اگر در شایر بودیم و الآن داشتیم کنار آتش عصرانه‌ی ساعت 6 را می‌خوردیم؟!

در روزی که «اسمشو نبر» ناپدید شد، در جشن مردم، بیشترین لذتم را لحظه‌ای بردم که کنار آن جنگل روستایی، رسیدم به خانه‌ی جادوگری که آن حوالی زندگی می‌کرد و از شادی این واقعه، مرا به میهمانی عصرانه دعوت کرد!

و در آن زیر زمین عجیب و غریب، هیچ جایی برایم از میهمانی چای با خرگوش و موش همیشه خواب و گربه‌ی چشایر لذت‌بخش‌تر نبود؛ فقط حیف که واقعاً چایی در کار نبود!

آن خانه، آن عصرانه، آن چای، آن باران، شایر ... بالاخره در شایر هستم. در همان خانه. با همان میز چوبی و با کیک و چای ... اما از آن‌ها که می‌شناسم اما همه رفته‌اند. فقط می‌گویند «سام وایز» وفادار همین دور و برها زندگی می‌کند. همین روزها پیدایش می‌کنم و یک عصرانه میهمانش می‌شوم تا کمی برایم از سفر بزرگشان تعریف کند ...

۱۳۸۸ آبان ۲۱, پنجشنبه

حقایق!



چند حقیقت تکان‌دهنده (!):


1-ده روز دیگر باید امتحان تافل بدهم ... اما چه‌طور می‌شود دعوت یک دوست جدید اهل لیبی را برای رفتن و قلیان کشیدن در وسط این شهر کوچک، در یک رستوران عربی رد کرد؟!


2-در حال حاضر در ساختمان بالا زندگی می‌کنم که 100 سال از ساختنش می‌گذرد و کلاس‌هایم در ساختمانی برگزار می‌شود که 350 سال قدمت دارد! خانواده‌ی محترم صاحب این ویلای 8 اتاق‌خوابه، از 20 سال پیش دانش‌آموزان و دانش‌جویان را در این شهر کوچک برای اقامت قبول می‌کنند. این‌جوری است که خانه‌ی در واقع خالی‌شان، تمام سال پر است و سر میز شام و صبحانه کلی آدم می‌آید و می‌رود. تمام تلاششان را هم می‌کنند تا همه چیز مثل یک خانواده‌ی بزرگ به نظر بیاید ... حتی در صحبت‌های سر هر وعده‌ی غذا، سر میز!



3-محض اطلاع، در 5 روزی که این‌جا هستم، خورشید را فقط 2 ساعت زیارت کرده‌ام که این عکس مال همان دو ساعت است!


4-این انگلیسی‌ها که به نظر من این‌قدر خسیسند، به اسکاتلندی‌ها می‌گویند خسیس! خدا می‌داند آن‌ها چه موجوداتی هستند!

۱۳۸۸ آبان ۱۸, دوشنبه

قبرستان!



یکی از رؤیاهایم این بود که بتوانم برای دیدن هر ملتی و هر فرهنگی، چند ماهی میانشان زندگی کنم. گرچه در هر سفر توریستی نهایت سعیم را کرده‌ام که زوایای غیر توریستی سرزمین را بشناسم، تا حالا این کار به طور کامل ممکن نشده‌بود ... تا الآن، که وسط یک شهر کوچک کاملاً تیپیک انگلیسی، در یک خانه‌ی انگلیسی و با یک خانواده‌ی انگلیسی قرار است چند ماهی بمانم!


نگاهی به این تصویر بکنید ... هوای مه گرفته و ابری، قبرستانی با سنگ قبرهایی بی‌نام و نشان ... چه کسی می‌تواند این‌جا به جادو و روح اعتقاد نداشته‌باشد؟! این کلیسا وسط شهر است؛ ولی من اعتراف می‌کنم که شخصاً جرأت ندارم در تاریکی شب به این‌جا بیایم!


پ.ن: اگر به سرزمین‌های کفار می‌روید، هرچه را فراموش می‌کنید، آفتابه را فراموش نکنید! توصیه‌های ایمنی را جدی بگیرید!

۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

اشکها ...

این نوشته مال تهران است. در فرودگاه:

چه بازی‌ای دارند این اشک‌ها. چه شگفت‌انگیز و غیر منتظره، تمام تلاشت را برای ممانعت از پدیدار شدنشان نقش بر آب می‌کنند و ناگهان، چشم‌های خندان چند لحظه پیش را به دریاچه بدل ... هنوز در تهرانم و باز این اشک‌ها بازی‌ام می‌دهند. لعنتی‌ها ...

چه ریسمان محکمی است رابطه‌ی میان آدم‌ها. باورت نمی‌شود که در جهانی به این کوچکی، این‌قدر خداحافظی دلت را بچلاند. مخصوصاً وقتی عزیزان و نزدیکانت از خونی و غیر خونی، این‌طوری تمام دو روز و دو شب آخر را سنگ تمام بگذارند و تو پیش خودت متعجب شوی که «عجب ... من این‌قدر مهم بودم و خبر نداشتم؟!»

از همه‌تان ... نه؛ همه‌تان را، خیلی خیلی دوست دارم!

۱۳۸۸ آبان ۱۶, شنبه

وبلاگم ...

بعضی مواقع، داشتن یک وبلاگ که می‌دانی همه، در همه‌جای دنیا می‌توانند آن را بخوانند و می‌خوانند، مثل نفس کشیدن است. تا حالا چنین احساسی نسبت به وبلاگم نداشتم. تا حالا وبلاگم چنین پنجره‌ای نبوده. تا حالا نشده که فکر کنم: «خوب ... وبلاگ هست!» و آرام شوم. حالا ولی این احساس را دارم. وبلاگم پنجره‌ای است که بودن اکنونم را امتداد می‌دهد و پشتم را گرم می‌کند و فکر می‌کنم: «خوب ... وبلاگ هست!»