۱۳۸۸ آذر ۲۸, شنبه

سندی

«من موسیقی ایرانی گوش میدم. میدونم یه خواننده معروف دارید به اسم سندی. آهنگ امشو شو ش ... یکی از محبوبترین آهنگای منه!»

من هاج و واج نگاهش می کنم. چه بگویم خوب است؟ دوستمان اهل عربستان سعودی است!

۱۳۸۸ آذر ۲۶, پنجشنبه

زمستان ...

بچه که بودیم، فصل‌ها معنی داشت. چهار فصل ... بهار با صدای قورباغه‌ها از دوردست، تابستان با درهای باز به روی باغ و خوابیدن بدون روانداز در پشه‌بند، پاییز و باران و باران و باران و هوای تاریک، و زمستان چسبیدن به گرمای شوفاژ در هنگام خواب ... راستش سال‌ها بود که فصل را به معنای واقعی تجربه نکرده بودم. در تهران، فقط دمای هوا تغییر می‌کند نه فصل.

حالا، بعد از سال‌های تهران، بعد از مدت‌ها دارم زمستان را تجربه می‌کنم! واقعاً، سرد است!

۱۳۸۸ آذر ۲۴, سه‌شنبه

مشروعیت دینی

من این قاعده را، قاعده‌ی اعداد در مشروعیت دینی نام نهاده‌ام. این قاعده چنین است: اگر یک شخص به تنهایی اعتقاد محکمی به چیزی داشته‌باشد که هیچ کس دیگر به آن معتقد نیست (و دلیل و مدرک تجربی اندکی برای آن موجود باشد)، مردم عموماً چنین فردی را دیوانه و مجنون به حساب می‌آورند. حال اگر فرضا ده تا پنجاه نفر به چیزی اعتقاد محکمی داشته‌باشند، مردم احتمالاً به آن لقب فرقه (cult) می‌دهند. اگر این رقم به پانصد تا پنج‌هزار برسد، معمولاً آن را دسته می‌نامند (denomination) و با رقم پنجاه‌هزار تا پانصد هزار، نام گروه مذهبی را بر آن می‌نهند. در نهایت اگر این رقم مثلاً به پنج میلیون برسد، دیگر حتماً آن را «دین» به حساب می‌آورند!

درآمدی بر جامعه‌شناسی دین، فیل زاکرمن، ترجمه‌ی خشایار دیهیمی

این کتاب را حتماً بخوانید. اگرچه بعضی جاهایش به نظر کاملاً بدیهی می‌رسد (فکرش را بکنید ... نویسنده در یک کتاب دانشگاهی یک فصل تمام با کلی مثال و شاهد و مدرک سعی کرده ثابت کند که دین افراد متأثر از زمان زندگی و مکان تولد آن‌ها و افرادی است که با آن‌ها تماس داشته‌است!) بسیار خواندنی است. از آن کتاب‌هایی که اگر به موضوع علاقه‌مند باشید، قطره قطره می‌نوشیدش! خیلی دلم می‌خواهد بنشینم دو سه ساعتی سر یک میز با یک نفر بنشینم، یک نوشیدنی داغ بنوشیم و هی در این باره‌ حرف بزنیم و همه‌اش هم با هم موافقت کنیم!

۱۳۸۸ آذر ۲۰, جمعه

بریانی



دیروز با یکی از دوستان رفتیم به یک رستوران جدید هندی. غذایی که خوردیم را مشاهده می‌کنید. برنجی کاملاً شبیه پلوی ما به همان نام پلو، جوجه‌کبابی که اسمش را گذاشته‌اند Chicken tikka (همان تکه‌ی خودمان)، کباب به همان نام کباب، حتی نانی که اسمش همان nun است، chicken korma (باز همان قرمه‌ی خودمان) و ...


این غذا به کنار ... غذایی دارند که از بس خوش‌مزه بود یادم رفت عکس بگیرم ازش. بهش می‌گویند بریانی. با بریانی ما فرق دارد البته. در واقع همان چلو ماهیچه‌ی خودمان است؛ مدل خانگی‌اش که گوشت را لای برنج می‌گذارند و می‌پزند با همان مزه و خیلی دل‌چسب درست با طعم و بوی ایرانی!


خلاصه کاملاً احساس کردم دارم در خانه غذا می‌خورم انگار!

۱۳۸۸ آذر ۱۷, سه‌شنبه

آشپزخانه!






این از شام دیشب و محلش. شام پای مرغ و یک سری مخلفات هم‌راه؛ در آشپزخانه‌ای که تزئین شده برای استقبال از کریسمس. این تابلو هم که می‌بینید از 100 سال پیش مانده. زمانی که خدمت‌کاران در آشپزخانه زندگی می‌کردند و از طریق این تابلو، آقا و خانم خانه اعلام می‌کردند که کجا هستند تا خدمت‌کارها خودشان را برسانند. امروز این تابلو هنوز کار می‌کند؛ اما خدمت‌کاری نمی‌آید سراغت اگر آن را به صدا در بیاوری!

پس‌نوشت: چه محرمی بشود امسال ... چه عاشورایی ...

۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه

آقای تافل

این آقای تافل می‌گوید بنده خیلی خوب انگلیسی می‌خوانم. خیلی هم خوب می‌شنوم و می‌فهمم و می‌توانم در کلاس درس و در سطح دانشگاه همه‌ی حرف ها را بفهمم. هم‌چنین می‌فرماید من خوب صحبت می‌کنم و می‌توانم چه در محیط آکادمیک و چه غیر آن به راحتی ارتباط بر قرار کنم. اما درباره‌ی نوشتن ... من نمی‌توانم موضوع را خوب بسط بدهم. من نمی‌توانم دلایل روشنی برای حمایت از ایده‌ام بیاورم. بنده کلاً گرامر را ول معطلم و خلاصه این که بهتر است بروم فکری به حال خودم بکنم!

شما قضاوت کنید. چنین چیزی که نمی‌شود! می‌شود؟ بنده رسما با این آقای تافل با آن موضوعات احمقانه اش برای نوشتن مشکل پیدا کرده ام!

پس نوشت: چشم! به جان عزیز شما از این بعد دیگر هر روز می نویسم.